تبلیغات
غروب تنهاییام رو با تو تقسیم می کنم... عشق من - گفت و گو از مرگ انسانیت است

غروب تنهاییام رو با تو تقسیم می کنم... عشق من

اگه رودخونه می خوای، بیا چشمام مال تو. اگه بازیچه می خوای، بیا قلبم مال تو.

تو آپای قبلیم یه شعر گداشتم که خیلی دوسش دارم. دلم نمیاد که نخونینش.
خیلی قشنگه.

از همان روزی که دست حضرت قابیل، گشت آلوده به خون حضرت هابیل

از همان روزی که فرزندان آدم، زهر تلخ دشمنی در خونشان جوشید

از همان روزی که یوسف را، برادرها به چاه انداختند

از همان روزی که با شلاق و خون، دیوار چین را ساختند

آدمیت مرد، گرچه آدم زنده بود

بعد هی دنیا پر از آدم شد و این آسیاب گشت و گشت

قرن ها از مرگ آدم هم گذشت

ای دریغ، آدمیت برنگشت

روزگار ما قرن مرگ انسانیت است

سینه ی دنیا ز خوبی ها تهی است

صحبت از آزادگی پاکی مروت ابلهی است

صحبت از عیسی و موسی و محمد نا به جاست

قرن موسی چمبه هاست

روزگار مرگ انسانیت است

من که از پژمردن یک شاخه گل

از نگاه ساکت یک کودک بیمار

از فغان یک قناری در قفس

از غم یک مرد در زنجیر، حتی قاتلی بر دار

اشک در چشمان و بغضم در گلوست

وندرین ایام زهرم در پیاله

اشک و خونم در سبوست

مرگ او را از کجا باور کنم

صحبت از پژمردن یک برگ نیست

وای جنگل را بیابان می کنند

دست خون آلود را در پیش چشم خلق پنهان می کنند

هیچ حیوانی نمی دارد روا

آنچه این نامردمان با جان انسان می کنند

صحبت از پژمردن یک برگ نیست

فرض کن مرگ قناری در قفس هم مرگ نیست

فرض کن یک شاخه گل هم در جهان هرگز نبود

فرض کن جنگل بیابان بود از روز نخست

در کویری سوت و کور

در میان مردمی با این مصیبتها صبور

صحبت از پژمردن یک برگ نیست

صحبت از مرگ محبت، مرگ عشق

گفتگو از مرگ انسانیت است



نوشته شده در چهارشنبه 14 مرداد 1388 ساعت 01:27 ب.ظ | توسط میترا |نظرات |